تبليغاتX
شعر و تاریخ ایران باستان

 پیش گفتار شا هنامه حکیم فردوسی

پیش گفتار شا هنامه حکیم فردوسی

به نام دادار یکتای فرهمند اشو افزونی جهان استومند

 

پیش گفتار   شا هنامه    حکیم  فردوسی

یکی نامه بود از گه باستان      ----     فراوان بدو اندرون داستان

یکی پهلوان بود دهقان نژاد   ----      دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده روز گار نخست         ----     گذشته سخنها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخرد    ----   بیاورد و این نامه را گرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان         -----        از آن نامداران فرخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند     ---       که ایدون به ما خار بگذاشتند

چگونه سر آمد به بد اختری        ---       بر ایشان همه روز گند آوری

محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی( سامانیان ) برای نخستین بار قبل از فردوسی توسی فرمان به گرد آوری شاهنامه داد که به آن شاهنامه ابو منصوری گویند که تنها مقدمه آن شاهنامه برجای مانده است او چهار موبد فرزانه را از جایجای ایران فرا خواند به نامهای :

 شادان برزین   از توس ماهروی خورشید بهرام   از نیشابور

شاج یا ماخ   از هرات یزدان داد   از سیستان

 آن را از نوشته های کهن پهلوی و اوستایی و خدای نامه ها به فارسی آن زمان برگرداندند و روانشاد

ابو منصور محمد معمری وزیر دانشمند وی.. آنرا ویراست و آراست.... و انوشه روان فردوسی توسی این داستان راستان ایران را به نظم در آورد.

بدین نامه چون دست بردم فراز     یکی پهلوان بود گردن فراز

جوان بود و از تخمه پهلوان      خردمند و بیدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه باید همی     که جانت سخن بر گراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس     بر آرم.نیارم نیازت به کس

همی داشتم چون یکی تازه سیب     که از باد بر من نیاید نهیب

چنان نامور گم شد از انجمن   چو از باد سرو سهی در چمن 

ستم باد بر جان او ماه و سال     کجا بر تن شاه شد بد سگال

محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی در طی توطئه ای کشته میشود و پسر وی امیرک منصور از فردوسی حمایت میکند و او را در سرودن شاهنامه تشویق مینماید. و به گفته فردوسی به دست نهنگان مردم کش (محمود غزنوی) پس از چندین سال زندانی شدن کشته میشود و فردوسی بر محمود غزنوی به خاطر این کار زشتش نفرین میفرستد و او رانکوهش میکند.

 

 

تو این را دروغ  و  فسانه  مخوان         ---     به یک سان روشن زمانه مدان

از او هرچه اندر خورد  با  خرد        ---       دگر بر ره  رمز  معنی برد

 

در پیشگفتار داستان اکوان دیو . از آن جا که بلند کردن پهلوانی چون رستم و به آسمان بردن او را . برخی باور نمی کرده اند..   می گوید : اگر چه این سخن گزافه می نماید. اما اگر معنی آنرا برای خردمندان یاد آوری کنی گزاف نیست و اگر چه سخن بر دل نمی نشیند اما تو از گفتار دهقان پیر بشنو :

 

نباشی بر این گفته همداستان   ----     که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود     ---     بدانش گراید . بدین نگرود

و لیکن چو معنیش یاد آوری    ----    شود رام و کوته کند داوری

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر     ----     اگر چه نباشد سخن دلپذیر

 

اکوان دیو همان اکومن یا اندیشه بد است که در برابر وهومن ( رستم ) یا اندیشه نیک قرار می گیرد و دیو اندیشه بد است که میتواند پهلوانی چون رستم را از زمین به آسمان برد و رمز آن چنین است :  زیبایی دیو که به صورت گوری زرین در آمده بود او را به غرور و نخوت افکند. چون همیشه اندیشه های بد ظاهری زیبا و درونی پلید دارد مثل : دزدی برای راحتی و آسایش دنیا .. اما رستم راه نبرد با او را میدا ند و به همین روی در برابر وی واژگونه سخن گفته و تندرستی جسته است....

 

و چیزها اندر این دفتر بیاید که شگفت نماید. چونان آن مارها که بر دوش ضحاک رستند. اما آن کس که دشمن خرد  باشداین را دروغ نماید. چون به دیده  خرد  بنگری و مغز آن را دریابی.. تو را راست آید..

 

همی خواهم از دادگر یک خدای    ---   که چندان بمانم به گیتی به جای

که این نامه  شهریاران پیش        ---   بپیوندم از خوب گفتار خویش

سر آمد کنون قصه یزدگرد             به ماه سپندار مز روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار          که من گفتم این نامه شاهوار

چو این نام بر نامه آمد به بن   ---    ز من روی گیتی شود پر سخن

نمیرم از این پس که من زنده ام  ---   که تخم سخن را پراکنده ام

بناهای آباد گردد خراب         ---  ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند     ----      که از باد و باران نیابد گزند

 

جهان کرده ام از سخن چون بهشت        ----        از این پیش تخم سخن کس نکشت

هر آن کس که دارد هوش و رای و دین         ----        پس از مرگ بر من کند آفرین

 

                       انوری " این قصیده سرای بزرگ میگوید :

آفرین بر روان فردوسی             ----             آن همایون نژاد فرخنده

     او نه استاد بود و ما شاگرد           ----              او خداوند بود و ما بنده                       

 

اگر روزی فرا برسد که جوانان ایران پی ببرند به افتخارات بلند نیاکانشان که این کشور را به صورت کانون فروزش و افروزش فرهنگ و دانش بشری در آورده بودند و هزاران سال در میانه جهان به آفاق جهان دانش و فرهنگ صادر میکردند و جهان داران همه در مراحل مختلف دانش بشری وا مدار نیاکان ما هستند اگر همه ایرانیان به نیاکان خودشان مفتخر بشوند و بلند شوند و راه آینده را هموار کنند و مشعل دانش را به دست گیرند ..ما در این پهنه جهان غریب و بیکس نمی افتیم ...  روان نیاکان به یاری ما خواهد آمد...

 

بدانید نیاکان ما سخن بر گزافه نگفته اند و هر آنچه گفته اند یک در هزار آن واقعیت هاست.کشور ما پایتخت جهان بود . کشور ما پایتخت جهان هست...

 

گوی با خصم بد اندیش که این پرچم ما       سالها همسر خورشید فلک پیما بود

نقش بیداد و خیانت همه شد نقش بر آب      نقش ما بود که جاوید و جهان آرا بود

 

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 10:0 |
 دانستنیهــــــــــــا
دانستنی ها
آیا میدانستی که حداکثر سرعت لاک پشت های غول پیکر چهار و نیم متر در دقیقه است که خرگوش این فاصله را در کمتر از نیم ثانیه می پیماید ؟

آیا میدانستی که مساحت سطح کره زمین ۵۱۵ میلیون کیلومتر مربع است و با مقایسه با مساحت وسعت ایران میتوان نتیجه گرفت که ایران فقط ۳۲/۰ ٪ از سطح زمین (حدود ۳۰۰/۱) را تشکیل میدهد ؟

آیا میدانستی که نخستین مدارس کاملا ایرانی پس از حمله اعراب توسط خواجه نظام الملک طوسی صدر اعظم دودمان قدرتمند سلجوقیان به نام نظامیه تاسیس گشت ؟

آیا میدانستی که نام پایتخت قرقیزستان بیشکک است و مساحت آن از استان کرمان کمتر است ؟

آیا میدانستی که بیش از صد میلیــــــــارد کهکشان تا به اکنون در جهان شناسایی شده اند ؟

آیا میدانستی که اسب ماده سی دندان و اسب نر سی و شش دندان دارد ؟

آیا میدانستی که آب دریا بهترین ماسک زیبای پوست است، البته بخاطر منیزیم و املاح معدنی موجود در آب دریا میباشد ؟

آیا میدانستی که بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب میباشد ؟

آیا میدانستی که کشور بلغارستان از نصف استان کرمان هم کوچکتر است ؟

آیا میدانستی که اندونزی چهارمین کشور پر جمعیت دنیا بعد از چین و هند و آمریکا می باشد ؟

آیا میدانستی که بزرگترین سوسمارهای جهان رودخانه سرباز در سیستان و بلوچستان ایران است ؟

آیا میدانستی که ایرانیان ۳ هزار سال پیش با پیل های الکتریکی بزرگ خانه های خود را روشن می کردند ؟

آیا میدانستی که ایرانها روزانه بطور متوسط حتی نصف استکان هم شیر نــــــمی نوشند ؟

آیا میدانستی که شواهد نشان داده است که انسان از هفتاد هزار سال پیش لباس بر تن می کرده است .

آیا میدانستی که انسانهای امروزی بطور متوسط شش سال از عمرش را تلویزیون نگاه می کند و شش سالش را هم صرف غذا خوردن میکنیم و یک سومش را هم میخوابد

آیا میدانستی که قدیمی ترین شاهنامه در فلورانس زیر نظر پرفسور “پیر مونته سه “نگهداری می شود .

آیا میدانستی که دود سیگار موجود در محیط بیشتر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندانهای کودکان نقش دارد .

آیا میدانستی که پروانه ها، چشم های مرکب دارند که تعداد آنها گاهی به هجده هزار می رسد .

آیا میدانستی که بی رحم ترین حشره دنیــا حشره دعا خوان ماده است.هنگامی که حشـــره ماده از همسرش باردار می شود، به آن نیش می زند و همسر نیمه جان پس از جفتگیری غذای لذیـذی برای حشــــــــره ماده می شود

آیا میدانستی که ما حتی در روزهای ابری هم در معرض اشعه بنفش خورشید می باشیم ، بین هفتاد تا هشتاد درصد از این نور میتواند به راحتی از ابرها ردّ شوند.

آیا میدانستی که جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند ؟

آیا میدانستی که زرافه ایستاده وضع حمل می‌کند و نوزادش از فاصله ۱۸۰ سانتی متری به زمین میافتد ؟

آیا میدانستی که گربه و سگ هر کدام پنج گروه خونی دارند و انسان فقط چهار گروه ؟

آیا میدانستی که روباه ها همه چیز را خاکستری میبینند ؟

آیا میدانستی که همه سیاره های منظومه شمسی دور محور خود از غرب به شرق میچرخند به جز سیاره ناهید که از شرق به غرب میچرخد؟

آیا میدانستی که دانشمندان دریافته اند که مورچه همچون انسان صبح به هنگام بیدار شدن خمیازه میکشند؟

آیا میدانستی که بهترین شکارچی در خشکی خرس قطبی است؟

آیا میدانستی که خرس قطبی هنگامی که روی دو پا می‌ایستد حدود ۳ متر است؟

آیا میدانستی که در بین انواع خرس ، خرس پاندا بزرگترین جمجمه را دارد؟

آیا میدانستی که خرس با تمام سنگینی خود میتواند با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت بدود؟

آیا میدانستی که حس بویایی خرس تقریبا ۱۰۰ برابرقوی تر از انسان است؟

آیا میدانستی که خرس نوزاد ۶۰۰ بار از مادر خود کوچکتر است؟

آیا می دانستی که چینی ها اولین کسانی بوده اند که از مواد منفجره استفاده نموده اند ، منتهی جهانیان دانشمند مشخصی را که سازنده مواد منفجره می دانند ، آلفرد نوبل سوئدى می باشد که دینامت را ساخت.

آیا میدانستی که این جمله ارد بزرگ خواستاران بسیار دارد : اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . و جالبتر آنکه دختری در وب نوشت خود عمل به این جمله را باعث نجاتش از مرگ عنوان نموده است .

آیا میدانستی که رودخانه گنگ برای هندوها بسیار مقدس است و هر سال مردم زیادی برای پاک شدن و تطهیر خود را در آن می شویند ، در حالی که فاضلاب صد شهر و روستا و میلیونها تن مواد سمی و زاید کارخانه ها به طور مستقیم وارد این رودخانه می شود ؟

آیا می دانستی که تابلوی مونالیزا گران بهاترین اثر هنری است که تاکنون دزدیده شده است. این تابلو در بیست و یک آگوست سال هزارونصدویازده از موزه لوور پاریس بسرقت رفت و در سال هزارونصدوسیزده در ایتالیا پیدا شد ؟

آیا میدانستی که اگر در یک سال هیچ یک از نسلهای یک جفت مگس نر وماده از بین نروند ، حجم مگسهای متولد شده با حجم کره زمین برابر میشود؟

آیا میدانستی که خرس کوالا هر گز آب نمی‌نوشد و آب مورد نیاز خود را با خوردن برگ گیاهان تامین می‌کند؟

آیا میدانستی که کوههای آلپ در سال حدود یک سانتیمتر بلند میشوند؟

آیا میدانستی که بیماری قند اولین عامل کوری در مردم جهان است؟

آیا میدانستی که یکی از رودهای کامبوج ۶ ماه سال ازشمال به جنوب و۶ماه دیگر ازجنوب به شمال جریان دارد؟

آیا میدانستی که ظروف پلاستیکی تقریبا ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه وفساد مقاومند؟

آیا میدانستی که در خط استوا ، دمای هوا در تمام فصول سال تقریبا یکسان است؟

آیا میدانستی که قاره کوچک استرالیا دارای بزرگترین منبع بوکسیت یا هیدروکسید آلومینیوم در جهان است؟

آیا میدانستی که پشه ها دندان دارند؟

آیا می دانستی که فقط سی درصد از مارهاى دنیا سمی هستند.

آیا می دانستی که کدو مفید برای مبتلایان فشار خون است .

آیا می دانستی که دود تنباکو و سیگار حاوى بیش از چهار هزار نوع ماده شیمیایی است که شمار زیادى از آنها مواد محرک یا سمی و سرطان زا هستند.

آیا می دانستی که معنی لغت کانادا به زبان سرخ پوستی یعنی ، روستاى بزرگ.

آیا می دانستی که کشیدن سیگار و اضافه وزن مىتواند میزان اسپرم و قدرت بارورى در مردان را کاهش دهد.

آیا می دانستی که شهر ممنوع واقع در پکن در کشور چین بزرگترین قصر پادشاهی جهان است. این قصر شامل هفده قصر و پنج تالار میباشد.

آیا می دانستی که سریعترین رعد و برق با سرعت ۱۴۰ هزار کیلومتر در ثانیه حرکت میکند.

آیا می دانستی که درجه حرارت هسته زمین در حدود ۵۷۰۰ درجه سانتیگراد است.

آیا می دانستید که ارتفاع بزرگترین موج که تا کنون در دریای آزاد به ثبت رسیده سی و چهار متر بوده است .

آیا می دانستید که آب دریا دارای طلاست. این مقدار در حدود چهار گرم در هر میلیون تن آب است.

آیا می دانستی که عسل یک واژه عربی است و فارسی آن انگبین میباشد

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 12:46 |
 سخنان بزرگان
آنتوان چخوف : خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود بدهیم که در آرزوی آن باشیم .


شوپنهاور : اسرار شخص ، مانند زندانیانی است که چون رها شوند تسلط بر آنها غیر ممکن است .
 

بوخوالد : تنها علاج‌ عشق‌، ازدواج‌ است‌.


آنتوان چخوف : انسان همان چیزی است که باور دارد .


ارد بزرگ : اندیشه و سخن ریش سفید ، برآیند صبوری ، مردمداری و سرد وگرم چشیدگی روزگار است .


فردریش  نیچه :از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟


شيللر : زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد ونه اضافه مي شود.


ارد بزرگ : ارزش استاد را دانستن هنر نیست ، بلکه بایستگی است .


جبران خلیل جبران : کار تجسم عشق است.


اپیکتوس  : اگر می خواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی .


اُرد بزرگ : استخوان بندی فریاد در هنگامه رستاخیز ، پاسخگویی به هزاران ستم بی صداست .


اپیکتتوس : هرگز دربارۀ چیزی نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام .


بزرگمهر  :اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .


اُرد بزرگ : الگوی انسانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست .


آلفرد کاپو : هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد . دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دستۀ دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند .


فردریش  نیچه :اختلاف طبقاتی  از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.


اُرد بزرگ : از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایل و قومی باید ترسید .


پوپ : بهترین راه برای اثبات صفای ذهنی ما نشان دادن خطاهای ان است . نهر آبی که ناپاکیهای بستر خود را نمایش می دهد به ما می فهماند آب پاک و صاف است .


آلفرد کاپو : از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد پست و پلید ، صاحب اراده و پشتکار می باشند .


اُرد بزرگ : اندرز جوان ، باید کوتاه ، تازه و داستان وار باشد .


ابراهام لينكلن : اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود درباره ديگران داوري نكن


جبران خلیل جبران : دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.


پوشه : از تمام صفاتی که برای پرورش جان و جسم شما سودمند است هیچ یک به سودمندی تصمیم و اراده نیست.


فردریش  نیچه :اگر دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از آن روست كه جز كنجكاوي ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد .


ارد بزرگ : اگر خرد را پیش نگیریم از کردارمان همیشه آزارده خاطریم .


شوپنهاور : هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز .


پاتریک هانری : مرد بزرگ تنها به خود متکی است و جز از خود از هیچکس چیزی طلب نمی  کند ولی مردان کوچک از دیگران توقع دارند .


آبراهام لينكلن : مصمم شويد كه كارى بايد صورت گيرد، سپس راه انجام آن را خواهيد يافت


بزرگمهر  :اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه می سپاری .


پوشه : به انسان تندرستی و ثروت بدهید ، او هر دو را در جستحوی سعادت از دست خواهد داد .


ارد بزرگ : آزادی بدون دانایی بدست نمی آید .


پوشه : آنکس که زورمند و قوی است ، می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری هم در آستین قویتری پنهان است .


جبران خلیل جبران : برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كليسايت نيايش كنی ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی "يگانه برتر " هستند ، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد .


آندره ژید : به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد نباشیم آن را دوست بداریم .


فردریش  نیچه :اگر ما (( بی دل و جان )) هستیم ؛ دست کم نسبت به زندگی چنین نیستیم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنیات )) روبروییم . با خشمی ریشخند آمیز در آنچه (( آرمانها )) می نامیمشان ؛ در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو که لحظاتی وجود دارند که نمی توانیم آن انگیزش نامربوطی را که (( آرمانگرایی )) نام دارد ؛ مهار نماییم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه ؛ نیرومند تر از خشم فرد بی دل و جان است.


|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 12:37 |
 آتش رفتن تو در آن شب
 

به تمنا سوگنـــد و به تاراج وفا

 

چه غریبانه گذشتی زمن و دنیایم

چه غریبانه گذشتی زمن و شبهایم

با توام ...............!!

ای که یک روز تو شدی دنیایم

تو چه بودی ... تو چه کردی .....با همه شبهایم

..............................................................

تو مرا بگذاشتی ـ تو زمن بگذشتی

تو مرا رنجاندی ....

تو از آتش .....که فتادی بر جان

تو از زفتن ..... که تو رفتی بی من

تو از آن شب ....آن شب تار و سیاه

که ندیدی من را .... که تو رفتی با او

که ترا من دیدم .........................

که من از خود رفتم ، رفتم و دور شدم

از همه بودن ها ....از همه  زیبایی .... از همه آن شبها

چه غریبانه شبی بود شب یلدایم

و تو خوش بودی چه خوش ............

و من اما تک و تنها و غریب ...........

چه می دیدم ....

تو پنداری که خود را در میان آب می دیدم

و یا نه ... در میان توده ای آتش ....

و یا اینکه چنان شیری که می افتد زپا .... اما با خواری و ذلت ....

فرو ماندم ... نگه کردم

صدایم در گلو خشکید . کلامم در نهان پیچید ...

که او بود یا خطا دیدم

نگاهم گفت او است .... او همان دنیاست ....

دلم می گفت نیست ... او نیست ... تو دیوانه خطا دیدی

و درآخر من در میان آن ( دو بیگانه ) گشتم ، مست و دیوانه

و او چون من نگاهی هم یافکند از سر شرم .

و اما من سوختم .....آتش گرفتم ... داغ گردیدم

و او خندید .......... با عشق ..... دلش ............ دینش

چه می دیدم ........... چه می دیدم ................ چه می دیدم

مرا باور نمی آید ...........

دلم اینرو نمی خواهد ...... دلم باور نمی خواهد ......... گذشت آن شب

ولی.........................

و روز بعد

صبح آن شب را دگر هرگز فراموشی نمی آید

به او گفتم دلم اندازه یک دانه مشت است

و تو اندازه دریا ...........

نمی خواهم .............. نمی خواهم ........ نمی خواهم

ترا دیگر نمی خواهم

برو دیگر دلم ز تو گریزان است

تنم با دیدنت لرزان و روح من با دیدنت مخدوش می گردد هر گاه

برو دیگر رهایم کن ، تو ای بیشرم بی سیرت

به او گفتم ترا هرگز نمی بخشم .

و اما باز

در دل به خود گویم

از او بگذر

به یاد آنهمه لحظات خوب و بی بازگشت

از او بگذر

پس او را بر عشق دیرینش بخشیدم .

که او خوش باشد و خندان ......

برو خوش باش و زیبا زندگی کن با رقیب من

رقیبم دزد امیدم تو که نازنین را از برم بردی

برو خوش باش و با او زندگی کن ..... مهــــــــــربانی کن

برو .....................................

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 11:52 |
 تا مهرگان داریم به والنتاین نیازی نداریم
  سلام دوستان

بیائید بیشتر از اینها به خود و فرهنگ ایران باستان خود ببالیم و آن را آنگونه که دیگران می خواهند به فراموشی نسپاریم

یادمه اولین بار که به تخت جمشید رفتم، با یک گروه تاریخ شناس همسفر  بودم آن موقعه من خیلی درباره تخت جمشید و عظمت آن چیز زیادی نمی دانستم ولی در پایان سفر حس غرور زیاد و از اینکه ایرانی هستم افتخار می کردم   پس بیائید در مورد خودمان و تاریخمان بیشتر بدانیم ، در آنصورت هست که وقتی به هم برسیم نمی گوئیم والنتاین مبارک  می گوئیم مهــــــــــــرگان مبارک

 تا مهرگان داریم به والنتاین نیازی نداریم


اجازه بدهید در آغاز این یادداشت کوتاه بگویم که نه تنها من به هیچ روی با ارزش های فرهنگ غربی مخالف نیستم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه ی ملت ها ارزش هایی دارد که شایسته ی ستایش اند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه اند.

اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزش های فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفته ی فرهنگ دیگران شویم. فرهنگ پربار ما ایرانیان سرشار از آیین های شاد و غرور آفرین است که هر یک به نوبه ی خود جزیی از میراث معنوی بشری به شمار می روند و این وظیفه ی ما ایرانیان را در پاسداشت این میراث ارزشمند بشری از دیگران بیشتر می کند.

مهرگان

من به آرمان جهانی شدن یا فرهنگ جهانی احترام می گذارم؛ اما این بدان معنا نیست که بپذیریم تا یک فرهنگ بر دیگر فرهنگ ها مسلط شود و این ابزاری بشود برای سلطه ی اقتصادی و سیاسی یک یا چند کشور بزرگ بر دیگر ملت ها.
جهانی شدن از دیدگاه من یعنی این که همه ی ملت ها همچون اعضای یک خانواده، هر آنچه را که دارند بر سر یک سفره  به گستره ی جهان بگذارند و هر یک به فراخور نیازشان از آن توشه برگیرند.

همان اندازه که «کریسمس» حق دارد جهانی بشود، «نوروز» همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود. همان اندازه که «ولنتاین» حق دارد جهانی باشد، «مهرگان» ما نیز حق دارد که جهانی باشد. حال اگر می بینیم که ما داریم آهسته آهسته آیین های زیبای خودمان را فراموش می کنیم و دل به نغمه های دیگر می سپاریم از دو حال خارج نیست :
یا ما دچار یک بی غیرتی عظیم فرهنگی شده ایم؛ یا در یک خواب عمیق فرهنگی فرو رفته ایم، وگر نه کدام ملت را سراغ دارید که به این آسانی تن به استعمار فرهنگی بسپارد و صدایش هم در نیاید.
شوربختانه چند سال است که ترویج کنندگان فرهنگ غربی می کوشند که جشن ولنتاین را به جای جشن کهن و ایرانی مهرگان در ایران ترویج کنند.

«ولنتاین»(Valentine) که «جشن عشاق» یا «روز پسر» نیز نامیده می شود، همه ساله در 14 ماه فوریه توسط مسیحی ها گرامی داشته می شود. 14 فوریه براساس یک باور قرون وسطایی روز جفت گیری پرندگان است.
نکته ی بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما ولنتاین بیشتر مروج عشق های کوچه بازاری و سطحی است.

از سوی دیگر مشهور است که در دهه ی سوم مسیحی در رم و در زمان امپراتوری «کلادیوس دوم» کشیشی به نام «والنتیوس» یا «وَلنتاین» که بعدها به نام «سنت ولنتاین» یا «ولنتاین مقدس» معروف شد، برخلاف دستور صریح امپراتور، دختران و پسران را به عقد هم درمی آورد. در آن زمان امپراتور رُم تصور می کرد که سربازان مجرد، نسبت به سربازان دارای همسر، جنگجویان بهتری هستند، از این روی ازدواج را برای سربازان خود ممنوع کرده بود.
امپراتور از این خودسری ولنتاین رنجید و دستور بازداشت او را صادر کرد. اما ولنتاین در زندان هم بیکار ننشست و به دختر کور زندان بان خود دل بست و در پایین اولین نامه ی عاشقانه به آن دختر، نوشت: «از طرف ولنتاین تو ...»

چنان که گفته شد، برخی از پژوهشگران بر این باورند که چون در قرون وسطی روز 14 فوریه را روز جفت یابی پرندگان می دانستند به همین دلیل بعدها که قرار شد روزی را برای عشاق نام گذاری کنند تاریخ 14 فوریه و نام ولنتاین را در هم آمیختند و آن را روز عشاق نامیدند.

ولی گروه دیگر معتقدند که جشن روز ولنتاین یک رسم قدیمی است که ریشه در یک جشنواره ی (فستیوال) رومی دارد. رومی های غیر مسیحی در میانه ی ماه فوریه که برای آنها آغاز بهار بود یک جشنواره به نام «لوپرکالیا»(LUPERCALIA) داشتند. در بخشی از این جشنواره دخترها نام خود را می نوشتند و درون جعبه ای می انداختند و پس از آن هر پسر یک نام را به صورت شانسی از درون جعبه برمی داشت. به این ترتیب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می انجامید. بعدها کلیسا تصمیم گرفت که این جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به یک جشن مسیحی و یادبود روز اعدام کشیش «سنت ولنتاین» تبدیل کند.

روز ولنتاین تا سده ی 17 مسیحی هنوز روزی ناشناخته بود. در سده ی 18 نوشتن پیام های عاشقانه و ارسال آن به صورت معمول درآمد. امروزه ولنتاین در حقیقت وسیله ای برای ترویج مسیحیت در کشورهای غیر مسیحی قرار گرفته و مبلغان مسیحی از راه ولنتاین می خواهند جایی برای خود در دل مردم باز کنند و بسیاری از بازرگانان کشورهای غربی هم می کوشند تا با بهره برداری از ولنتاین، انواع کارت پستال های پر زرق و برق و محصولات فانتزی خود را به جوانان کشورهای جهان بفروشند و به کسب و کار خود رونق بیشتر دهند و تبلیغات روی اینترنت و شبکه های ماهواره ای تاییدی بر همین نکته است.
گواه این ادعا آمار منتشر شده از فروش انواع هدیه ی روز ولنتاین از شکلات و گل و کارت گرفته تا دیگر اجناس است. برای نمونه طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوریه سال 2001 تنها 22 میلیون پوند صرف خرید گل شده است و از سوی انگلیسی ها 7 میلیون شاخه گل سرخ و 12 میلیون کارت تبریک ارسال شده است !!!

اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند ؟
شاید نقش رسانه های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه ها به ویژه شبکه های ماهواره ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می گویند و می نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن می گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین های بیگانه دل نمی باختند.
در چنین شرایطی اگر مسوولان کشور صلاح می دیدند و اجازه می دادند تا جشن مهرگان آزادانه در میان همه ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن اینکه یکی از سنت های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه ها و سنت های بیگانه به کشور فراهم نمی شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.

مهرگان روز عشاق در فرهنگ ایرانی است

یکی از آیین هایی که در روز جشن مهرگان بیش از روزهای دیگر به آن توجه می شود، مهرورزی و ابراز عشق به همه ی همنوعان و نزدیکان، بستگان و دوستان است و افراد به آنانی که عشق می ورزند، هدیه های گوناگون از جمله دسته ای گل بنفشه هدیه می دهند.

مهرگان، این جشن زیبا را پاس بداریم و فراموش نکنیم که تا مهرگان داریم به ولنتاین نیاز نداریم.

و اما در پایان ذکر دو نکته را ضروری می دانم :

نکته نخست اینکه برخی از دوستان می کوشند تا روز «جشن اسفندگان»(سپندارمذ) را به عنوان روز ولنتاین ایرانی معرفی کنند. اما نباید فراموش کرد که روز اسفندگان، روز زن در فرهنگ ایرانی است و هیچ ارتباطی با ولنتاین و پیوند مادی بین یک زوج جوان ندارد. هرچند که ممکن است از نظر زمانی (به صورت اتفاقی) نزدیکی داشته باشند.

نکته بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما والنتاین بیشتر مروج عشق های کوچه بازاری و سطحی است.

.:.:.:. بر گرفته از سخنان شاهین سپنتا .:.:.:.

منبع:  http://www.aariaboom.com  

 در پایان از آقای فریدون که مرا یاری کردند متشکرم

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 11:10 |
 ســــــــــــــــلام

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم

دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي

مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي

بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر

نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر

|+| نوشته شده توسط پریا در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 11:53 |
 عشــــق ....

شما عشق را چگونه تفسیر می كنید ؟


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون


Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم


True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"

__________________

چون تو تنهایی گذشته زندگی ، درد تو دلت رو با هر کی میگی ، اما هر کس نداره این ارزشو ، که تو درد دلتو به اون بگی ، اینه که از زندگی سیر میشی ، توی چشم آدما حقیر میشی توی دست تنهایی اسیر میشی ، تا بیای بجنبی پیر پیر میشی

|+| نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 13:34 |
  مهــدی اخوان ثالث
 سلام دوستان

امروز  سه مطلب جدید براتون گذاشتم  امیدوارم که لذت ببرید  و با نظراتون منو  همراهی کنید

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،      

  سرها در گريبان ست .......

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند ،      

   که ره تاريک و لغزان ست .........

و گر دست محبت سوی کس يازی ،  

 به اکراه آورد دست از بغل بيرون ،  

که سرما سخت سوزان ست........

نفس ، کز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابری شود تاريک    

   چو ديوار ايستد در پيش چشمانت......

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم      

   ز چشم  ِ  دوستان دور يا نزديک  ؟

مسيحای جوانمرد من !!!!

ای ترسای پير ِ پيرهن چرکين ؟

هوا بس ناجوانمردانه سردست ..........

.... آ ی ....

دـَ مت گرم و سرت خوش باد !  

   سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ،

ميهمان هر شبت ،

 لولی وش ِ مغموم.     

   منم من سنگ ِ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام ِ پست آفرينش ،

 نغمه ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ،

 همان بيرنگ ِ بيرنگم .  

     بيا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حريفا !!!

ميزبانا !

ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد  ....

تگرگی نيست ، مرگی نيست ،     

   صدائی گر شنيدی ،

 صحبت ِ سرما و دندان ست ......

من امشب آمدستم وام بگذارم .   

   حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بيگه شد ،

 سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت می دهد ،

بر آسمان اين سرخی ِ بعد از سحرگه نيست .....

حريفا !

گوش ِ سرما برده است اين ،

يادگار سيلی ِ سرد ِ زمستان است .....

و قنديل ِ سپهر ِ تنگ ميدان ،

مرده يا زنده ،

به تابوت ِ ستبر ِ ظلمت ِ نُه توی ِ مرگ اندود ،

 پنهان ست .

حريفا !

رو چراغ باده را بفروز ،

 شب با روز يکسان ست .....

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ،

درها بسته ،

 سرها در گريبان ،

 دستها پنهان  

   نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،       

 زمين دلمرده ،

سقف ِ آسمان کوتاه ، 

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمـسـتـــــــــــان اســــــــــــــــــت .......

 

مهدي اخوان ثالث                              

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 9:5 |
 اشـــو زرتشت
 

 

اشوزرتشت پس از پایان رسالت خود که آموزش راستی و آرامش به انسان ها بود در شهر بلخ بسر می برد . در سن هفتاد و هفت سالگی هنگامی که گشتاسب کیانی و پسرش اسفندیار فرمانروای بلخ آن زمان از پایتخت خارج شده بودند ، فرمانروای تورانی ارجاسب که دشمن دیرینه ایرانیان بود از فرصت استفاده نموده و تورابراتور فرمانده سپاه خود را با لشگری بسیار به ایران فرستاد . لشگر تورانی دروازه های شهر بلخ را با همه دلاوری ایرانیان در هم شکست و هنگامی که اشوزرتشت پیامبر ایرانی با لهراسب و گروهی از پیروانش در آتشکده بلخ به نیایش مشغول بودند با یورش سپاهیان مهاجم همگی جان باختند .

اشوزرتشت گرچه از جهان رفت و از دیده ها پنهان گشت ولی روان پاکش همراه با اندرز و آموزه های جاودانه اش پیوسته زنده ماند . طوری که پس از هزاران سال نام بلندش بر سر زبانها و فروغ مهرش در درون دلهاست .

در ستـــایش پیام آور نور و راستی :

چنانکه بر جای نهادند آبهای گل آلود ، خاکسترت را
باشد که بار دگر شعله بیفروزی در این ظلمت لحظه ها
و نورت را بنمایانی برشب ایران زمین
آنگاه
خون جاری آتشت گرمی دلهای ما و
سروده های سپیدت ، زخمه بر انداممان خواهد بود
ای پاکمرد وارسته ، جاودان پیامبر اهورائی
نه شاهان هخامنشی ایم  که خود را نگهبان آتش مقدست خوانیم و
ره به بیگانه دهیم
نه حکاک آتشگاهت بر تن سکه های ضربی
که خود در آتشت افکنیم .
ما از تبار گدایان راستی هستیم
از دیاری سرد که گاه با بوی خاکسترت پروازی آبی در خیالمان می آید
پروازی که تصویر تاختنت را میان پلید دیوان با خود دارد
پروازی سرشار از زمزمه های روحانیوارت در گوشمان ، بر دلمان و تنمان
ای جاودان پیامبر ، زرتشت اهورائی
کدام آریایی تقدس خورشید فروزانت را به فراموشی خاک سپرد و
بر لبانمان مهر سکوت زد ؟
کدام بود ؟ کدام آنکه خود را حق و ما را ناحق خواند ؟ 


(( ... فروهر زرتشت سپنتـــمان پـــاک را می ستـــاییم. نخستین کسی که نیک اندیشید. نخستین کسی که نیک سخن گفت. نخـستین کسی که نیکی را بجا آورد.
نخستین اتربان ، نخستین رزم آزمـــا ، نخستین کشـــاورز جهان پرور ، نخستین کسی که بیاموخت و نخستین کسی کــه بیاموزانید. نخستین کسی که از برای خود بپذیرفت ، نخستین کسی که بیـــاموخت پرورش زمین را ، راستی را ، کلام مقدس را و اطاعت از کلام مقدس را ، و سلطنت روحانی را و همه چیزهای نیک مزدا آفریده را که منسوب به راستی است. ))

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 8:46 |
 سرواد و موسیقی در عهد ساسانی
درود بر شما ای یاران گرانقدر

سرواد و موسیقی در عهد ساسانی

تمدن و فرهنگ اين دوره آخرين تجلي تمدن و صنعت و هنر كهن ايران و مكمل تمدن هخامنشي بود . بنابر مدارك موجود جشن هاي علمي و فرهنگي و هنري عهد ساسانيان به مراتب بيش از ادوار قبل بود ، از جمله جنبش علمي هنري كه از زمان انوشيروان به منتهاي درجه خود رسيد و هنر موسيقي كه از زمان اردشير بابكان مورد حمايت و توجه قرار گرفته بود و در زمان بهرام گور و خسروپرويز رو به پيشرفت و ترقي نهاد.
براي اطلاع از چگونگي موسيقي در اين دوره بايد به ادبيات و ركن اساسي آن يعني شعر پرداخت كه در قديم شعر و موسيقي توام بوده است.
ازجمله آثار برجسته ادبي ساسانيان ، سرود  ]كركوي[  با مزمون زير بوده :

شاها ، خدا يگانا – به آفرين شاهي

افــروخـتـــه بادا روشنـــايي

عالمگير باد هوش گرشاسب

همي پــــر است ازجـــــوش

نـــــوش كـــن ، مـــــي نوش

هميشه نيكي كن نيكوكارباش

كه ديـروز و ديشب گـــذشت

شاها ، خدا يگانا – به آفرين شاهي 

از ديگر دلايلي كه مي تواند غناي فرهنگ و موسيقي دوره ساسانيان را به اثبات رساند گوشه هايي از دستگاه هاي موسيقي بوده كه اكنون نيز نواخته مي شود از جمله "خسرواني" ، "اورامن" و پهلوي .
و همچنين ماني دانشمند ايراني را ازموسيقي دانان نوشته اند ؛ اعتبار و اهميت موسيقي در عهد ساساني از آئين مزدك نيز نمودار است.
مزدك در اصول دين خود چنين آورده است كه : خداوند آسمان ها مانند پادشاهي بر تخت نشسته و چهار قوه يعني ( شعور – عقل – حافظه – شادي ) در پيش او ايستاده اند. قراردادن يكي از نيروهاي معنوي چهارگانه ، كه قوه شادي و نماينده موسيقي است در رديف سه قوه ديگر دليل بر اهميت موسيقي نزد ايرانيان آن دوره است .
هنر موسيقي در روزگار ساساني تا آنجا رشد يافت كه علاوه بر آوازها كه داراي اسمي ويژه بودند ؛ ترانه هاي ضربي كه براي آنها شعر ساخته نشده بود نيز نامي داشتند، مانند پيش درآمد هاي امروزي.

برگرفته از نشریه ی زرتشت
|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 8:33 |
 دیکته
دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

--------------------------------------------------------------------------------------------

دیکته

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

                                   غلامعلي شكوهيان

 

برگرفته از سایت حامد http://hamed48.blogfa.com/

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 14:47 |
 خــــداوندا
 

 

خداوندا ،

 

اگر روزی بشر  گردی

زحال ما باخبر گردی

پیشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت

 

خداوندا ،

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که انسان است

و از احساس سرشار است

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 14:23 |
 لباس هخامنشیان
 

                  لباس پارسیان باستان ( هخامنشی ) :

 

پو شاك مردان پارسي

بطور كلي لباس پارسيان عبارت بود از يك بالا پوش شبيه شنل يك دامن پرچين كه بالا پوش و دامن در محل كمر داراي يك كمربند چرمي بوده است.

بالا پوش:

بالا پوش پوششي مانند شنل است در بعضي ها جلوي آن باز و بعضي بسته است.بالاپوش جلو بسته كه از سرپوشيده مي شده داراي يقه ايست كه از نقطه چال گردن دور گردن قرار ميگرد.

                   
بلندي بالا پوش به اندازه بالا تنه است. ودرمحل كمر ختم مي شود در اين قسمت كمر به شكل ليفه تمام چينهاي پشت بالا پوش جلو باز روي چال گردن بوسيله دكمه اي بهم وصل مي شود.
 

 

 دامن پار سيان بر دو نوع است:

نوع اول يك راسته چين و دومي داراي دوراسته چين.

1- دامنيك راسته چين در جلوي دامن داراي چينهائي است كه از دو طرف چپ و راست به صورت منحني هائي افتاده و به پشت دامن مي رود. درو سر اين چينهاي جلو به پهلوهاي دامن دوخته شده است.دامن در كمر داراي حاشيه ياليف كمر مي باشد.

 2-دامن دو راسته چين از پهلوها وپشت ماننددامن يك راسته چين است ولي در جلو بجاي يك راسته چين داراي دو راسته چين است كه از يكديگر بوسيله يك پارچه يا چين- هاي افقي به بلندي دامن فاصله دارند.
در مواقعيكه دامن و بالاپوش برتن مي باشد،كمر ليف اين دو بر روي هم منطبق است.
وهريك جداگانه بوسيله بند ليف محكم شده اند.روي هر دويك كمربندچرمي(به منظور نگهداري سلاح)بسته مي شده.

پارسيان لباس خودرا ازپارچه هاي نقش ونگاردار با رنگهاي گيرا وپرشكوه تهيه مي- كرده اند.

 كلاه پارسيان:

كلاه پارسي از جنس نَمد بوده است.(مگر كلاه هاي جنگي كه از آهن و مُفرُغ ساخته مي شده است)

 كفش پارسي:

يك نوع كفشي است كه از لحاظ شكل خيلي ساده مي باشد و چون جوراب به پا كشيده مي شود و به نظر مي رسد كه براي دوخته شدن درز را از راه پشت پاشنه و رويه كفش مي دادند.

دور دهانه كفش پادشاهان هخامنشي و ماد زركوب بوده است.

نوع ديگر كفش در زير خود تخت اضافه نداشته و پاشنه از بيرون ندارد و مانند كفش مادي (نوع اول) پاشنه آن از داخل كار گذاشته شده است زبانه بلندي در جلو در زير محل بند كفش دارد كه بوسيله سه بند و گل چرمي كه از سوراخهاي مقابل خود رد مي شوند روبه كفش بر روي هم جمع مي شود كفشها اغلب برنگهاي زرد حنائي و ار غواني تهيه مي شده است.

پو شاك زنان پارسي

اصولا لباس زنان اين دوره ممكن است كه اختلافي با لباس مردانشان نداشته يا لباس مردان با اندكي اختلاف مورد استفاده زنان نيز قرار مي گرفته است و فقط اختلافي كه دارد تزئينات پيش سينه و شكل آن است.

كفشهايشان نيز همان است كه مردان پارسي به پا مي كردند.

در چند مورد لباس زنان بومي عبارت بود از پوششي ساده بلند يا داراي راسته چين و آستين گوتاه كه در پائين دامن از زانو به پائين شرابه هائي تا مچ مي رسيده برتن ميكرده اند.

نوع ديگر پوشش چادري بوده مستطيل كه بر سر مي افكندند در زير آن يك پيراهن دامن بلند در زير اين پيراهن پيراهني بلندتر كه تا مچ مي رسيده بر تن مي كردنده اند.

نوع1-پوشش ساده راسته چين دار و آستين كوتاه ، دامن از زانو به پائين شرابه هايي تا مچ پا آويزان است.

نوع2-چادر مستطيلي كه بر سر مي اداخته اند ودر زير آن يك پيراهن دامن بلند و در زير اين پيراهن يك پيراهن ديگر بلندتر كه تا مچ پا مي رسيد بر تن مي كردند.

|+| نوشته شده توسط پریا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 16:36 |
 آرياي وجودم
 

شب  شد ، باز چينم از لب تو نم باران را

بوسه گرم نهم بر لب عشق ، ياد هجـــران را

آخر غم هجــران تو كرده ما را ز زمانه سيـــــــر

چه كنم گر نحورم غم ياران را

بي رخ تو باز چگونه كنم شب را سپـــري

در خيال بس كشم رخ آن زيبا را

آخـــر عشق تو شبي زجفــا ما را كٌشي

گر نكردي يكدم زين شهــد گوارا سيـــراب ما را

ترسم آخـــر آريـــــــــاي وجودم برخيـزد

در شبي تلخ تر از سينه دوران ما را

دل ما خون تر از آني است كه تو بداني

تو نداني و نمي داني چه شود از غم هجــران ما را

سينه پر ز درد و محنت دوري ز توست

تو چه داني كه چه كند اين دل رســـوا ما را

 

 

|+| نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 8:57 |
 بي مقدمه

 

 

 

 

 

 

 

دهان دختر زيبا تهي ز دندان است
كه هر شكسته دندان بهاي يك نان است
هيچ كس فكر نكرد در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
وكسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست
و زماني شده‌است كه بغير از انسان، بغير از انسان هيچ چيز ارزان نيست

|+| نوشته شده توسط پریا در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 10:11 |